| |
| پنجشنبه 17 آبان ماه سال 1386
|
| به یاد او |
هر روز و هنوز به پنجره کوچکی خیره میشوم که در پس آن یک دنیا حرف و خاطره موج میزند
کلماتی سالخورده که هر از گاهی بر لبانم جاری میشود و زخم کهنه ام را ملتهب میسازد
امید واژه ایست غریبه برای ذهن خسته و تن فرسوده ام این روزها در جستجوی روزنه آفتاب ثانیه ها میگذرانم |
|
| |
| دوشنبه 15 مرداد ماه سال 1386
|
| تو نباید میرفتی |
پیش خود فکر کردم که من شاید انعکاس صدای تو نبودم
گفتی بودی هستی خواهی بود
گفتی من از تو گلایه ندارم
گفتی من سایه توام
سایه٬ نه گلایه
گفتم باش ٬ در من باش نه بیرون از من
گفتی هستم
بودم و هستم
اما تو نباید میرفتی
***********************
گفتی سالهاست مرا ندیده ای
گفتم من از تو چشم بر نداشته ام
گفتی در این حرکت مرا شتابزده میبینی
گفتم تامل کن و با حوصله تماشایم کن
حرکت درون من است و تو در تمام منظره هایم با وقار نشسته ای
تو در من بزرگ و بزرگتر شده ای
جدا شدن از تو یعنی پایان من
من در تو مانده ام و به بالای صدایت رسیده ام
گفتی با کوچه ها اما حرف دیگریست
در کوچه های من
در کوچه های تو اما بازی دیگریست
بر دست نوشته هایمان غبار نشسته است
گفتم نگاه ما باید تماشایی باشد
امتداد کوچه ها را ببین
ضیافت ما را دل دل میکند
*************************
گفتی پس دوباره سبز خواهی شد ؟
گفتم در گلدان پشت پنجره ات سبز خواهم شد
در ترانه های ننوشته ات و شاید در تمام فصلهای ماندگارت سبز خواهم شد
سبز سبز – سبز دفتر های بزرگ نقاشی – سبز مداد شمعی – سبز گرگم به هوا
سبز دفتر خاطرات – سبز نامه های پنهانی و گر گرفتنهای بی وقفه
سبز سبز – دوباره سبز خواهیم شد
*************************
گفتی اما تو نباید میرفتی ٬
گفتم من از تو میروم تا در سفر با تو بودن با تو باشم
من از تو سر نمیروم ٬ من در تو میروم تا در سبز ترین بهار منظره ها ٬ تا ماه
گفتی باش گفتم هستم ٬ گفتی میفهمم گفتم من هم
گفتی بغض شک راه گلو را بسته ٬ لحظه تصمیم است
به تو ای خوب نجیب نمیتوان شک کرد
گفتم به ترانه دزدان شک کن
چه کسی در من و تو تشنگی باغچه را میبیند
او نمیبیند
بیرحمانه مشک پر آبی را که برای عطش باغچه باقی مانده است
نیمه شب میدزدد و به یک رهگذر که غمغمه هایش پر آب است میفروشد ارزان
به ترانه دزد بگو تو را باور ندارم
گفتی ترانه دزدان را باور نداری ... اما ... تو نباید میرفتی
|
|
| |
| دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386
|
| این حقیقت است |
در کشاکش سرنوشت حقیقت قلبش را به خیالی باطل از من پنهان کرده بود
هر چه کرد حق با او بود ولی ...
حکایتش را از همان بدو حضور دوباره خوانده بودم
هر چند خیلی دیر بود اما ...
گاه و بیگاه دلتنگش میشوم و به سراغ احساسش میروم
احساسی مکتوب که در آن سهم من کمتر از یک نیمه راه بود
میخوانم و میخوانم ، هر دو نیمه را
دل خوش میکنم به نیمه خود
چشمانم را میبندم
غافل از آن که منطق در نبرد میان عقل و عشق به جانبداری عقل میشتابد
و نیمه دوم راه را همواره مرور میکند
گفته بود فریادش راهی می جوید و دستانش ابدیت را ، عشق را ، ثبات را
این ادعا نیست
نه از آن جهت که مسیرش از نیمه راه برای من غریبه بود
...... امید بدان دارم که در ره عشق همیشه ماندگار باشد.....
|
|
| |
| چهارشنبه 6 تیر ماه سال 1386
|
| جای او همیشه خالیست |
ای آفتاب سرخ سر از خاک سرد بر آور و ببین چگونه پریشان خاطرات کهنه بارانم
امروز دیگر باران برای من تکرار مکررات است
کسی نیست اما اینجا خانه من است
من میدانم و تو نیز بدان خانه بی مقدار نیست
میخواهم فریادی برآورم به بلندای طاق آسمان
میخواهم ثانیه ها را بسوزانم
همان ثانیه هایی که گفته بودم و تو خوب میدانی
همان ثانیه هایی که میروند و به تنهایی من ریشخند میزنند
|
|
| |
| دوشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1386
|
| حکم عقل در میان طوفان دل |
|
باد وزیدن گرفت و ابری به سان سیاه مژگان یار آسمان دلم را احاطه کرد
دلم گرفت
صدای صاعقه گوش خراش بود
راه گریز نبود
صدای صاعقه از دور به گوش میرسید
راه گریز نبود
صدای صاعقه پیامدار سرود تلخ جدایی بود
آری من و او هر دو میشنیدیم
گر چه غرور مقاومت میکرد و عقل به من میخندید
ولی نمیدانم چه شد که ناگه سیلاب اشک را در مقابل چشمانم دیدم .
آری من و او هر دو میگریستیم
|
|
| |
| یکشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1386
|
| حکایت من و او |
باز مینویسم برای دلم
باز نویسی نمیکنم
بلکه احساس امروزم را به تجربه دیروز مقدم میدارم
خود میدانم که بیهوده میگویم و بیهوده مینویسم
اما چه کنم که درگیرم و سرگردان
خدایا بنما به من حقیقت عشق
بگو به کدامین نفس توان این همه گستاخی را دادی ؟
توان گسستن انسانها
گسستن به بهایی اندک
به استناد تفکری عجولانه و به دور از هرگونه منطق
به بهانه ای که ...
|
|
| |
| پنجشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1386
|
| نقل قول |
تا حالا جایی که بتونم بهش بگم خونه پیدا نکردم هیچوقت اونقدر جایی نموندم که وقت کنم بسازمش؛ یک بار دیگه از اینکه عاشق نیستم معذرت میخوام، اما اصلاً نمیخواستم قلبتو بشکنم. این فقط یک فکره، یک فکر اما اگه زندگی من اجارهای شده و من یاد نمیگیرم بخرمش و سزاوار چیزی بیشتر از آنچه بدست آوردم نیستم بخاطر اینه که هیچ کدوم از چیزایی که دارم واقعاً مال خودم نیست همیشه فکر میکردم دوست دارم کنار دریا زندگی کنم دوست دارم تنهای تنها دور دنیا رو بگردم و دوست دارم به سادگی روزگار بگذرانم اصلاً نمیدونم چی به سر اون رویا اومد که حالا هیچی برای متوقف کردن من باقی نمونده.
هنگامی که قلبم چون سپری است که هرگز بازش نخواهم نهاد هنگامی که آنقدر از شکست گریزانم که حتا از تلاش میگریزم چگونه میتوان مرا زنده نامید.
منو ببخش
|
|
| |
| پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1383
|
|
حرفای تو یه دروغه ...
که دلمو رو می شکنه ...
اما قلب من می گه که از تو دل نمی کنه...
نم نم بارون آبی توی کوچه می زنه...
توی خلوت دلم پرنده پر نمی زنه....
گریه ابرا دروغه .........
قصه چشات دروغه.........
دارم از نگات می خونم همه حرفات دروغه
دروغه.............
دروغه ...............
دروغه..............
خسته شدم.... طاقت غم ندارم ....
عاشقی رو باید یادت می دادم
دروغ نگو مال منی همیشه...
!!!!!!حرفات دیگه باور من نمی شه!!!!!!
برو ولی اینو باید بدونی هیچ کی دیگه عاشق تو نمی شه...
گریه ابرا دروغه .........
قصه چشات دروغه.........
دارم از نگات می خونم همه حرفات دروغه...
دروغه.............
دروغه ...............
دروغه..............
فکر نکن با رفتنت من همیشه بی قرارم....
من برای با تو بودن حرف تازه ای ندارم...
بین ما دیگه عزیزم راه برگشتی نمونده....
حالا من از تو و عشقت یه عالم خاطره دارم....
گریه ابرا دروغه .........
قصه چشات دروغه.........
دارم از نگات می خونم همه حرفات دروغه
دروغه.............
دروغه ...............
دروغه..............
|
|
| |
| پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1383
|
|
بد عهدی روزگار...
چه هوای غریبی است،
می خواهم فریاد بزنم،شاید افتاب صدایم را بشنود!
حال ای افتاب سوزان کجایی که ببینی
چگونه موج سرما سرزمینت را به یغما برده!
دیگر از سرزمین افتاب خبری نیست
دیگر از گرمای سوزانش اثری نیست.
دیگر از روشنایی بی همتایش شرری نیست.
امروز فقط سپیدی برف ویخ است
که حکم می راند بر این سرزمین!
می خواستم گریه کنم که شاید اشکهایم مرا
تسکین دهد اما افسوس اشکهایم یخ زده است ......
می خواستم با خون خود به سرما
درس عشق وگرما بچشانم ولی صد افسوس که
خون هم در رگهایم لخته شده ......
نمی دانم چه کنم یاد ان روزها ازارم می دهد،
تحمل این روزها هم همچنین،بی شک
یک راه بیشتر نمانده،این راه هم نابودم می کند،
این راهی که هیچ تمایلی ندارم حتی به ان فکر کنم !
راهی که باید تمام علایقم،تمام امیدم،تمام وجودم را
زیر پای حسرت مدفون کنم
چه روزگار غریبی است...
چه لحظات اندوهباری است...
چگونه تحمل کنم؟!چگونه با این حقیقت تلخ
با نرمی رفتار کنم؟!؟
می خواهم فریاد بزنم،
فریاد بزنم تا صدایم به اعماق زمین وزمان برسد.
فریاد بزنم و بگویم چه غم عظیمی را بر دوش می کشم!!!
در این نقطه زمان به ناباوری رسیده ام!!
در این گوشه جهان در حسرت روزهای گذشته
گریه را به چشمانم هدیه کرده ام!
من در این کوچه های غربت گم گشته ام......
حقیقت این است که من توان درک کردن ندارم...!!
افسوس که توان جنگیدن را نیز ندارم..!!
وای بر من !
چگونه باور کنم که باید تسلیم این روزگار وحشی شوم؟؟؟
نمی دانم، شاید تقدیر اینگونه خواسته
که لعنت بر این تقدیر باد... ... ...!
شاید دست روزگار است؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
قصه ای را که روزی با عشق اغاز کرده ام
با این حسرت و اندوه به اتمام برسانم.
و با اتمام این قصه من هم به ابدیت خواهم پیوست.... 
|
|
| |
| شنبه 26 دی ماه سال 1383
|
|
|

جسورانه ترین تهدید
آری این روزها تردید، مرا چه جسورانه تهدید میکند. تهدید به ویرانی، به ناکامی، به . . . و این خسته وجودم همچنان به ندای محزون قلبش گوش میدهد. او مرا میخواند به سوی صداقت، به سوی حقیقتی تلخ و به سوی سرنوشت نامعلومی که خود را بدان سپرده. این روزها خستگی مرموزی در وجودم احساس میکنم. به گمانم این غم تهدید ناجوانمردانه تردید است که اینگونه بر شانه هایم سنگینی میکند. میخواهم قصه گوی داستان زندگیم را پیدا کنم. شاید رشته این همه ویرانی و سردرگمی در دست او باشد. شاید او بتواند تردید را تهدید کند که دست از زندگی من بردارد، شاید . . .
|
|
| |
| جمعه 18 دی ماه سال 1383
|
|
|
خدایا به دادم برس
سلام به همه دوستای مهربونم .. من علیرضا هستم که میخوام امشب یه خورده با شما درد دل کنم. امیدوارم درد دل منو بشنوید و از اون فرار نکنید.این متن رو تقدیم میکنم به او که خود میداند کیست.
ای یار امشب دریچه ای از نگاه دریاییت به سوی من بگشا. به آنجا که شوره زار کویر رویایی چشمانت نمایان میشود. آری ، به آنجا که . . . من نهال امیدی که تو در قلب من کاشته ای را در مزرعه ای از زیبایی هایت باور میکنم. شنیدم که با طعنه میگفتی: ای فارغ از همه دنیا تنهاییت کجاست؟ ای عشق، عشق بی ریا ، آن یال و کوپال وبی پرواییت کجاست؟ پس بشنو از دل من که بگویم از حال زار این روزهایم. ای دنیای من، سر نوشت برایم اینگونه خواسته که نفرین بر او باد. دیگر تنهاییم شکوهی ندارد. من در دو راهی دنیا مبهوت مانده ام. و دیگر از آن تلاطم دریای قلبم که میشناختی خبری نیست. این روزها فکر تو رهایم نمیکند. همواره در فکر رهایی ام. نه رهایی از فکر تو که رهایی از قید و بند های مسموم دنیا. و تو خود میدانی که من بیگناهم. من هم دلم گرفته. به اطرافم که نگاه میکنم خودم را در اتاقک تنگ دنیا محصور میبینم.
ـ ـ ـ ـ و من بی تو یعنی هیچ ـ ـ ـ ـ
|
|
| |
| دوشنبه 14 دی ماه سال 1383
|
|
ای سرنوشت...
ای سرنوشت! دیگر تاب وتوان جنگیدن با تو را ندارم . دیگر حتی نمی توانم از تو فرار کنم .
خسته ام،خسته تر از دیروز،بی خیال امروز،بی خیال فردا هر چه بادا باد !
مگر چه می شود؟با توام،گوش می کنی !؟
بگذار چند صباحی ما هم،چو مستان سرنوشت را به دست باد بسپاریم.
این خیالی باطل است که اینگونه می دود به سوی آتش ...
رویای سرنوشت رویایی!رویای کودکی وتنهایی!رویای مادرم!رویای سنگفرش های
کوچه کودکی ام مگر چه می شود؟؟بگذار به کودکی ام برگردم. همان لحظه های
ناب!همان لحظه های سراسر شادی!همان دوران بی خیالی!
چه خوش لحظه هایی کنار هم بازی های بی ریا و صادقم سپری شد !!!!!!
افسوس که به سرعت باد گذشتند،آن روزهای دست نیافتنی !!!
آه!در باورم نمی گنجد، که مانده ام در میان این همه دورویی وکینه ونفرت!!!!
در این دنیای فانی دگرگونه گشته ام. به سرزمین پهناور نا اشنایی رسیده ام!!!
حتی،نمی توانم همچو مستان،بی خیال، به این زندگی پوشالی ادامه دهم !
حتی نمی توانم،بی خیال، به فریب و فسون جهان فکر کنم !!
حتی.........
ولی می مانم، می مانم در انتظار ! در انتظار سرنوشت گنگم !!!
می شنوی ؟ می شنوی چه می گویم ؟
آری،با تو هستم ای سرنوشت!!!!
|
|
| |
| جمعه 11 دی ماه سال 1383
|
|
دلم گرفته...
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
از آدماش دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
آسمون ببار دلم بدجوری گرفته
|
|
| |
| پنجشنبه 3 دی ماه سال 1383
|
| با تو... |
|
با تو،دریا با من مهربانی می کند بی تو دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد؟!؟!
با تو، من در عطر یاس ها پخش می شوم بی تو، من در عطر یاس ها می گریم !
با تو، من با بهار می رویم بی تو من با هر برگ پاییزی می افتم !
با تو، من در لحظه زندگی خواهم کرد بی تو، من در رویا گم خواهم شد !
با تو، من در اوج به کمال می رسم
بی تو،من ... ... ؟!؟!
عزیزترینم؛ باش تا گم نشوم
|
|
| |
| چهارشنبه 11 آذر ماه سال 1383
|
| پرنیان سرد |
بنشین، مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است
بگذار تا سپیده بخندد به روی ما
بنشین، ببین که دختر خورشید "صبحگاه"
حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما
*** بنشین، مرو، هنوز به کامت ندیده ایم
بنشین، مرو، هنوز کلامی نگفته ایم
بنشین، مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است
بنشین، که با خیال تو شب ها نخفته ایم
*** بنشین، مرو، که در دل شب، در پناه ماه
خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست
بنشین و جاودانه به آزار من مکوش
یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست
*** بنشین، مرو، حکایت "وقت دگر" مگوی
شاید نماند فرصت دیدار دیگری
آخر، تو نیز با منت از عشق گفتگوست
غیر از ملال و رنج از این در چه می بری؟
*** بنشین، مرو، صفای تمنای من ببین
امشب، چراغ عشق در این خانه روشن است
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشین، مرو، مرو که نه هنگام رفتن است!...
*** اینک، تو رفته ای و من از راه های دور
می بینمت به بستر خود برده ای پناه!
می بینمت - نخفته - بر آن پرنیان سرد
می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه
*** درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ
خواب از تو در گریز و تو از خواب در گریز
یاد منت نشسته برابر - پریده رنگ -
با خویشتن - به خلوت دل - می کنی ستیز
|
|
| |
| چهارشنبه 4 آذر ماه سال 1383
|
| مهربانی را بیاموزیم |
مهربانی را بیاموزیم فرصت آیینه ها در پشت در مانده است روشنی را می شود در خانه مهمان کرد می شود در عصر آهن آشناتر شد سایبان از بید مجنون ، روشنی از عشق می شود جشنی فراهم کرد می شود در معنی یک گل شناور شد مهربانی را بیاموزیم موسم نیلوفران در پشت در مانده است موسم نیلوفران یعنی که باران هست یعنی یک نفر آبی است موسم نیلوفران یعنی یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی می شود برخاست در باران دست در دست نجیب مهربانی می شود در کوچه های شهر جاری شد می شود با فرصت آیینه ها آمیخت با نگاهی با نفس های نگاهی می شود سرشار - دست های خسته ای پیچیده با حسرت چشم هایی مانده با دیوار رویاروی چشمها را می شود پرسید آسمان را می شود پاشید می شود از چشمهایش ... چشمها را می شود آموخت می شود برخاست می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد می شود دل را فراهم کرد می شود روشنتر از اینجا و اکنون شد جای من خالی است جای من در عشق جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار جای من در شوق تابستانی آن چشم جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت جای من خالی است من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟! من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟! می شود برگشت می شود برگشت و در خود جستجویی داشت در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟! می شود برگشت تا دبستان راه کوتاهی است می شود از رد باران رفت می شود با سادگی آمیخت می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد می شود کیفی فراهم کرد دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد من بهار دیگری را دوست می دارم جای من خالی است جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است جای من در درس نقاشی جای من در جمع کوکبها جای من در چشمهای دختر خورشید جای من در لحظه های ناب جای من در نمره های بیست جای من در زندگی خالی است می شود برگشت اشتیاق چشم هایم را تماشا کن می شود در سردی سرشاخه های باغ جشن رویش را بیفروزیم دوستی را می شود پرسید چشمها را می شود آموخت مهربانی کودکی تنهاست مهربانی را بیاموزیم...
|
|
| |
| دوشنبه 2 آذر ماه سال 1383
|
| سلام |
سلام به دوستایی که منو فراموش نکردنو هنوزم ... آره  میخوام دوباره بنویسم البته اگه خدا بخواد. تا بعد. |
|
| |
| جمعه 10 بهمن ماه سال 1382
|
|
بد جنس
کدامیک بد جنس تریم؟ من ؟ که آرزوی کشیدن موهایت یک دم رهایم نمی کند ؟ یا تو ؟ که همیشه هوس کندن گوش هایم آزارت می دهد ؟ بدجنس ! - کدامیک بچه تریم ؟ من ؟ که کودکانه بهانه چشمهایت را می گیرم ؟ یا تو ؟ که بچه گانه شعرم را خط خطی می کنی ؟ - کدامیک عاشق تریم ؟ من ؟ که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب می شود ؟ یا تو ؟ که شعله نگاهت هر دم شعله ور نگشته خاکسترم می کند ؟ - کدامیک بازیگوش تریم ؟ من ؟ که دلم بازیچه بازی موهایت در نسیم هرلحظه به شوق بوئیدن زلفت می تپد ؟ یا تو ؟ که با هر کرشمه ات بیچاره دلم را به بازی گرفته ای ؟
|
|
| |
| شنبه 6 دی ماه سال 1382
|
|
|
هموطن برایم گریه کن
همینطور دور خودش میدوید و فریاد میزد که همه مردند. صورتش از شدت وحشت و اندوه سرخ شده بود. از او پرسیدند که خانه اشان کجاست؟ گفت نمیدانم.شدت ویرانی به اندازهای بود که حتی کوچه پس کوچه های کودکیش را پیدا نمیکرد. نمیتوانست محل دقیق خانه خود را به گروه امداد نشان دهد. فقط گریه میکرد و به دور خود میچرخید. همه جا پر از اشک و اندوه بود .او دیگر تنها بود.تنهای تنها. چه کسی میفهمد در دل او چه میگذرد. تو که ادعا میکنی او را میفهمی یا درکش میکنی. آیا فقط برای یک لحظه خود را جای او گذاشته ای؟ نه نمیتوانی.او فقط به کمک مالی تو احتیاج ندارد او بیشتر از اینکه به لباس و خوراک و سرپناه احتیاج داشته باشد به دست پر مهر تو احتیاج دارد. اگر میخواهی دل او را شاد کنی باید در صحنه حضور پیدا کنی. باید حضور تو را با تمام وجود حس کند و بداند که تو با او همدردی. پس بشتاب. قهر طبیعت این حادثه را بر ما آفرید تا یادآور آن روزی باشد که همه ما با تمام آرزوهایمان اسیر خاک سرد میشویم. گالری عکسهای ارگ باستانی بم |
|
| |
| دوشنبه 1 دی ماه سال 1382
|
|
|
گذرنامه انسان
نام: انسان نام پدر: آدم نام مادر: حوا لقب: اشرف مخلوقات نژاد: خاکی ساکن: زمین،منظومه شمسی،کهکشان راه شیری صادره از: سراچه دنیا مقصد: سرای آخرت ساعت پرواز: نامعلوم مکان پرواز: نامعلوم حضور در فرودگاه: لحظه ای قبل از پرواز وسایل لازم: دو متر پارچه سفید،عمل نیک،علم مفید،دعای اولاد صالح،دعای مومنین،محبت اهل بیت(ع). اضافه بار مجاز: عمل صالح کاملا مجاز است. توصیه های ایمنی: اجرای صحیح آموزه های اهل بیت پیامبر(ص). ضمنا برای کسب اطلاعات بیشتر به قرآن مراجعه کنید. تماس و مشاوره هم بصورت شبانه روزی،رایگان،مستقیم و بدون وقت قبلی خواهد بود. در صورتیکه قبل از پرواز با مشکلی روبرو شدید با شماره های زیر تماس بگیرید: ۱۸۶سوره بقره * ۴۴ـ۴۵ سوره نساء *۱۲۹سوره توبه * ۵۵ سوره اعراف * ۲-۳ سوره طلاق. سفر خوشی را برای شما آرزومندیم. |
|
| |
| سه شنبه 25 آذر ماه سال 1382
|
|
|
های هوی بیهوده
شنیدم که میگفتی سالهاست که مرا ندیده ای اما بدان من از تو چشم بر نداشته ام.تو در این حکایت مرا شتابزده میبینی! تامل کن و باحوصله تماشایم کن. راستی او را چه میشود که اینگونه بیتاب است؟ بلندتر بگو نمیشنوم، حرکت در من است و تو در تمام منظره هایم با وقار نشسته ای. تو در من بزرگ و بزرگتر شده ای، جدا شدن از تو یعنی پایان من، اما من در تو مانده ام و به بالای صدایت رسیده ام. بالاترین نقطه ای که دست یافتنی بود. گفتنی است این جمله: با کوچه ها اما حرف دیگریست. در کوچه های من. در کوچه های تو اما بازی دیگریست. بر دست نوشته هایمان غبار نشسته است. وای بدان روزی که در چشم ما غبارنشسته باشد. نگاه ما باید تماشایی باشد.......هـــــــــــــای.......کوچه ها راببین، ضیافتها را دل دل میکنند. |
|
| |
| پنجشنبه 20 آذر ماه سال 1382
|
|
دیوانگان عاقل
در باغ دیوانه خانه ای، جوانی رنگ پریده و جذاب و شگفت انگیز را دیدم . بر نیمکتی کنار او نشستم و گفتم : «چرا این جایی؟» مرد با تعجب به من نگاه کرد و گفت:«چه سوال عجیبی، اما جوابت را می دهم. پدرم می خواست مثل او باشم؛عمویم هم می خواست مثل خودش باشم. مادرم می خواست من تصویری از شوهر دریانوردش باشم و از او پیروی کنم.برادرم فکر می کندباید مثل او ورزشکاری ماهر باشم.» «استاد فلسفه و استاد موسیقی و استاد منطقم هم می خواستند مثل آنها باشم،مصمم بودند که من بازتاب چهره ی خودشان در آینه باشم.» «پس به اینجا آمدم. اینجا را سالمتر می دانم. دستکم می توان خودم باشم.» سپس ناگهان به طرف من بر گشت وگفت:«ببینم، راه تو هم به خاطر تحصیلات و مشاوره ی خوب به اینجا ختم شده؟» پاسخ دادم: «نه،من بازدیدکننده ام.»و او گفت: «آه، پس تو یکی از آنهایی هستی که در دیوانه خانه ی آن سوی این دیوار زندگی می کنند.» |
|
| |
| سه شنبه 18 آذر ماه سال 1382
|
|
|
گفتی و گفتم تا بدانند
گفتی نباید میرفتی. گفتم نرفتم ماندم. گفتی دیروز به تو نرسیدم که امروز رفته باشم. من از آغاز از نخستین دیدار در کنار تو مانده ام. هوایم را از صدایت پر کردی و یک روز بی خبر صدا را بریدی و رفتی. گفتم دور یا نزدیک چه فرقی میکند اگر صدا را میشنوی؟ گفتی نزدیکتر باید می آمدی. گفتم فاصله در نگاه ماست. اگر مرا نزدیکتر میخواهی با من حرکت کن. نایست با من بیا. گفتی کجا؟ گفتم به نزدیکترین جای این کره ،به امن ترین جای این صدا که ما را به جانب یکدیگر پرتاب میکند. صدایی مشترک که دریا شدن را به ما می آموزد. گفتی میدانم بازگشت صدای خود را از من میخواهی،من شاید انعکاس صدای تو نبودم؟ گفتم بودی هستی خواهی بود.. من از تو گلایه ندارم گفتی من سایه توام. سایه نه، گلایه گفتم باش در من باش نه بیرون از من. گفتی هستم،هست هست اما تو نباید میرفتی.
|
|
| |
| دوشنبه 10 آذر ماه سال 1382
|
|
|
من نه. تو باید
من از تو میروم تا در سفر بودن با تو باشم. من از تو سر نمیروم. من در تو میروم تاسبزترین بهارمنظره هایت................ تا ماه. گفتی باش گفتم هستم گفتی میفهمم گفتم من هم گفتی بغض شک راه گلو را بسته لحظه تصمیم است به تو ای خوب نجیب نمیتوان شک کرد گفتم به دزدان شک کن. من و تو تشنگی باغچه را میبینیم و چه بیرحمانه مشک پرآب را که برای عطش باغچه باقی مانده است نیمه شب میدزدیم و به یک رهگذر که مشکش پر از آب است میفروشیم ارزان.به ترانه دزدان بگو باورشان ندارم. گفتی ترانه دزدان را باور ندارم اما تو نباید میرفتی. |
|
| |
| شنبه 8 آذر ماه سال 1382
|
|
|
نخستین دیدار تو را مرور میکنم تا خاموشی من فراموشی بزرگ نباشد. پیش رو تصویر کهنه و رنگ پریده ای از پسرکی با سر تراشیده، لاغر با چشمانی درشت و غمگین و در کنارش دخترکی به زیبایی شاپرکها، شکننده با چشمانی درشت و غمگین که با آبی دریای شمال یکی شده اند. ظهر داغ تابستان من و تو و خانه ای از ماسه و آنهمه تنهایی، این نخستین دیدار بود. |
|
| |
| پنجشنبه 6 آذر ماه سال 1382
|
|
باور ندارم برای اینکه بگویی هستی نباید میرفتی. چگونه بگویم که جا به جایی من حرکت من است نه هجرت و جدا شدن. من حرکت میکنم که از تو بنویسم. که تو را از تمام زاویه های منظره هایت دیده باشم. |
|
| |
| شنبه 1 آذر ماه سال 1382
|
|
این وبلاگ در دست باز سازی میباشد خوش باشید |
|
| |
| سه شنبه 27 آبان ماه سال 1382
|
|
|
محل حادثه
ما با ترانه های بیدار به جنگ ترانه های کهنه و بیدل ترانه های در خواب ، سوزناک و بی خاصیت آمده بودیم ترانه های نخ نما با جدول کلمات متقاطع در برابر ترانه هایی از جنس گل و ابریشم
|
|
| |
| شنبه 24 آبان ماه سال 1382
|
|
علی کسی که در میدان عشق و شهادت پیوسته با خدا بود آنشب ستاره های غمگین با آه و ناله گرد هم آمده بودند و از بالا به در خانه ای در کوفه مینگریستند. زمین میگریست . آسمان نالان بود. دیوارهاى کوفه از ترس حدوث «واقعه» به هم نزدیکمىشدند، شاید جلوگیر آن باشند. پرندههاى نگهبان در چارسوى مسجد کوفه، نگهبانى مىدادند. شب پرههاى مهاجم ضمن این که به یکدیگرنوید مىدادند، ترس و رعب سراسر وجودشان را فراگرفته بود، آخر حمله به یک فرد نبود; حمله به تمام انبیا و اولیا و صالحان و صدیقان بود. مىخواستند عرش خدا را به لرزه درآورند و مىخواستند عروه الوثقاى دین را نابود سازند. ابن ملجم، نماینده خفاشان شب با وحشت، براى رسیدن به آرزوى دیرینه اش، به مسجد آمده و کمین کرده بود. ولى چگونه اقدام به آن کار کرد؟! چقدر باید شقاوت و بدبختى، وجود یک به ظاهر انسانى را فراگیرد تا دستش به شمشیر بلند شود وبر فرق قهرمانى فرود آید که برق ذوالفقارش دل یلان عرب را مىلرزاند و زهره قهرمانان را مىشکافت; رادمردى که در برابر اشک یتیمان ومحرومان مهربانتر از پدر و مادر بود و با لطف و مهربانى اشکهاى غمدیدگان را پاک مىکرد و دست محبت بر سرشان مىکشید و با آنان چون فرزندان خویش رفتار مىنمود. چگونه مىتوانست آن اشقى الاشقیا شمشیر زهراگینش را بر سر آن نامتناهى فرد بزند; او که محور مرکزى تمام فضایل بود. آن انسان کاملى که مجسمه تمام نماى رسول خدا و نفس او و برادر او و جانشین به حق او بود. او که نمىتوان با کلمات حقش را ادا کرد و توصیفش نمود، زیرا جز خدا و رسولش کسى نتوانست و نخواهد توانست تا روز رستاخیز او را بشناسد و قدرش را بداند و عظمتش را درک کند; نه آنها که پرستیدندش و نه آنها که پیرویش کردند; همه در شناخت مقامش حیران و سرگردانند. شاعران و سرایندگان در برابر کوه عظمت، چه مىتوانند بسرایند وسخنوران و نویسندگان چه سخنى بر زبان و قلم برانند! دانشمندان وحکیمان در این اقیانوس مواج حکمت غرق مىشوند، جز آن که او خود به دادشان برسد و آنها را به کرانه نجات برساند. نه تنها زمینیان که افلاکیان نیز از این عظمت خدایى که متجلى در یک فرد شده است، انگشت حیرت به دهان گرفته اند. این چگونه مخلوقى است که تمام صفات متضاد را در خود جمع کرده است. هنگامى که گرد و خاک جنگ، فضا را تیره وتار مىکند و قلب پهلوانان به لرزه مىآید، سیماى او برافروخته ولبانش متبسم و قلبش محکم، آن چنان بر میمنه و میسره مىتازد و باشمشیر برانش بر فرق دشمنان فرود مىآورد و با ضربتهاى سهمگینش درلحظه لحظه هاى کارزار، یلان بىشمار را در خاک و خون مىغلطاند که جزاو کسى مانند او نیست، و همو شب هنگام در محراب عبادت از خوف خدا مىگرید و براى این که بندهاى سپاسگزار باشد در خانه و در میدان، با نماز و نیایش و گریه و زارى، شب را به صبح مىرساند «الم اکنعبدا شکورا». هرگز فجرى بر روزگار على نتابیده که دیده اش در خواب باشد و هرگز دمى از عمرش نگذشته که در غفلت باشد. پیوسته به یاد خدا و دایم در ذکر او است، او را از خدایش هیچ امرى جدا نمىسازد، چه در جنگ باشد و چه در دکه القضاء; چه در خانه باشد و چه بیرون از خانه، چه در بازار باشد و چه در مسجد، براى او فرق نمىکند; همواره در حال عبادت و شکرگزارى است. او تنها اطاعت خدا را مد نظر دارد وتنها به تکلیف شرعىاش عمل مىکند چه در مسند خلافت باشد و چه در خانه، زندانى! چه در مصاف دشمن باشد و چه همراه با یتیمان! چه در نبرد قاسطین و مارقین وناکثین باشد و چه در کنج عزلت از خلق! و خلاصه چه در حال زائیده شدن از مادر در کعبه باشد و چه در حال جان دادن در مسجد کوفه. آنجا لب به شهادتین مىگشاید و اینجا لب با ذکر شهادتین فرو مىبندد. على نقطه مرکزى و تمام فضایل و منشهاى والا و اخلاق انسانى و کمالات معنوى گرداگرد وجودش مىچرخد; پس على همیشه رستگار است و اگر کسى خواهان رستگارى و رسیدن به خوشبختى و سعادت باشد، باید فقط دنباله رو او و پیرو او باشد. و جز این راهى براى رسیدن به سعادتچه در دنیا و چه در آخرت نیست
|
|
| |
| یکشنبه 18 آبان ماه سال 1382
|
|
|
بیزاری دیگر از دنیای خود و از این زندگی یکنواخت خسته شده ام نمیدانم چرا فرشته سعادت از من روی بر تافته؟ و دست توانای تقدیر با من سر جنگ دارد؟ نمیدانم چرا هر چه مصیبت و غم در دنیاست به من حمله ور میشوند؟ میل به زندگی در این جهان از من صلب شده ، میخواهم بمیرم،میخواهم به خواب ابدی فرو روم که دیگر خورشید را نبینم خورشیدی که شاهد آنهمه بدبختیهای فراموش ناپذیرم بوده و بدون رحم به مصائب و فلاکتهای من تبسم کرده، دیگر از دیدن ماه متشنج میشوم ، ماهی که هر شب با نورافشانی خود به درختها آنها را چون خوره به جانم می انداخت . درختان برایم ارواحی غریبند،خوابی که من میخواهم دیگر بیداری نمیطلبد، میخواهم که روح خود را به محیط عدل و انصاف خداوندی تقدیم کنم، دیگر طاقت این همه نابرابری را ندارم.
روزگاری از غمت سر در گریبان داشتم در بیابان از خیالت باغ رضوان داشتم بر سر آمد عمر من در راه بی پایان عشق چون نظر کردم بمقصد صد بیابان دیدم |
|