|
بیزاری دیگر از دنیای خود و از این زندگی یکنواخت خسته شده ام نمیدانم چرا فرشته سعادت از من روی بر تافته؟ و دست توانای تقدیر با من سر جنگ دارد؟ نمیدانم چرا هر چه مصیبت و غم در دنیاست به من حمله ور میشوند؟ میل به زندگی در این جهان از من صلب شده ، میخواهم بمیرم،میخواهم به خواب ابدی فرو روم که دیگر خورشید را نبینم خورشیدی که شاهد آنهمه بدبختیهای فراموش ناپذیرم بوده و بدون رحم به مصائب و فلاکتهای من تبسم کرده، دیگر از دیدن ماه متشنج میشوم ، ماهی که هر شب با نورافشانی خود به درختها آنها را چون خوره به جانم می انداخت . درختان برایم ارواحی غریبند،خوابی که من میخواهم دیگر بیداری نمیطلبد، میخواهم که روح خود را به محیط عدل و انصاف خداوندی تقدیم کنم، دیگر طاقت این همه نابرابری را ندارم.
روزگاری از غمت سر در گریبان داشتم در بیابان از خیالت باغ رضوان داشتم بر سر آمد عمر من در راه بی پایان عشق چون نظر کردم بمقصد صد بیابان دیدم |