هموطن برایم گریه کن

همینطور دور خودش میدوید و فریاد میزد که همه مردند. صورتش از شدت وحشت و اندوه سرخ شده بود. از او پرسیدند که خانه اشان کجاست؟ گفت نمیدانم.شدت ویرانی به اندازهای بود که حتی کوچه پس کوچه های کودکیش را پیدا نمیکرد. نمیتوانست محل دقیق خانه خود را به گروه امداد نشان دهد. فقط گریه میکرد و به دور خود میچرخید. همه جا پر از اشک و اندوه بود .او دیگر تنها بود.تنهای تنها. چه کسی میفهمد در دل او چه میگذرد. تو که ادعا میکنی او را میفهمی یا درکش میکنی. آیا فقط برای یک لحظه خود را جای او گذاشته ای؟ نه نمیتوانی.او فقط به کمک مالی تو احتیاج ندارد او بیشتر از اینکه به لباس و خوراک و سرپناه احتیاج داشته باشد به دست پر مهر تو احتیاج دارد. اگر میخواهی دل او را شاد کنی باید در صحنه حضور پیدا کنی. باید حضور تو را با تمام وجود حس کند و بداند که تو با او همدردی. پس بشتاب. 
قهر طبیعت این حادثه را بر ما آفرید تا یادآور آن روزی باشد که همه ما با تمام آرزوهایمان اسیر خاک سرد میشویم.
گالری عکسهای ارگ باستانی بم