|
گل یاس (2) (نخستین عشق)
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
چرا به یاد آوردن او اینطور مرا بیمناک میکند از گفتگوی با او نگران هستم میخواهم با اراده ای استوار مقاصد و مطالبم را بر ملا نمایم ولی افسوس که توانایی گفتن چنین کلماتی را در خود نمیبینم نمیتوانم تصمیم بگیرم دیگر اعضاء و جوارحم از دستم خارج شده تا کنون خود را اینطور ضعیف و زبون ندیده بودم میخواهم تا میتوانم خود را از خیال او منصرف کنم ولی مگر شبه او آنی مرا آسوده میگذارد میخواهم اعتراف کنم ولی این اعتراف مرا رنج میدهد انگشتانم در موقع نوشتن میلرزد حس میکنم که شعاع نافذی از آسمان مستقیما به قلب من تابیدن گرفته و آن را یکپارچه روشنایی کرده حس میکنم که عاشق شده باشم من گل یاسم این نخستین عشق من است آری این اولین بار است که عاشق شده ام
.و عشقم را به تو هدیه میکنم |