|
گل یاس(1) (نخستین عشق)
شب مثل همیشه خاموش و آرام است و ماه با نور پریده رنگ خود در میان آسمان میدرخشد. از دور صدای لغزیدن آب مانند ناله مرموز و آرام کودکی که به دامان مادر پناه برده و گریه میکند بگوش میرسد همه جا را خاموشی فرا گرفته بجز روح من که در آن طوفانی بر پا شده و آزارم میدهد مدتیست که خود را دچار انقلابی عجیب میبینم میخواهم دائما بگویم و بگریم و بنویسم اصلا دلم نمیخواهد بخوابم میخواهم دیده بر هم بگذارم وساعتهایی دراز به رویا فرو روم. کشاکش عجیبی در روحم ایجاد شده حتی یک ثانیه هم فراموشی برایم وجود ندارد دیگر هیچ مرهمی جراحت قلبم را التیام نمیبخشد دلم چنان گرفته و فشرده شده که گویی هر آن میخواهد پاره شود اضطرابی مرموز روحم را آزار میدهد . نمیدانم چرا نمیتوانم آرام بگیرم؟ چرا هر صدایی قلبم را تکان میدهد؟ چرا سراپایم میلرزد؟ چرا غوغای دل من هر لحظه شدید تر میشود ؟ در اعماق روحم صدایی مرموز پی در پی بانگ میزند. حس میکنم که باری عظیم بر دوشم افکنده شده. دیگر از تنها ماندن میترسم مثل این است که اشباح قصد حمله به من را دارند.
|