| |
| پنجشنبه 20 آذر ماه سال 1382
|
|
دیوانگان عاقل
در باغ دیوانه خانه ای، جوانی رنگ پریده و جذاب و شگفت انگیز را دیدم . بر نیمکتی کنار او نشستم و گفتم : «چرا این جایی؟» مرد با تعجب به من نگاه کرد و گفت:«چه سوال عجیبی، اما جوابت را می دهم. پدرم می خواست مثل او باشم؛عمویم هم می خواست مثل خودش باشم. مادرم می خواست من تصویری از شوهر دریانوردش باشم و از او پیروی کنم.برادرم فکر می کندباید مثل او ورزشکاری ماهر باشم.» «استاد فلسفه و استاد موسیقی و استاد منطقم هم می خواستند مثل آنها باشم،مصمم بودند که من بازتاب چهره ی خودشان در آینه باشم.» «پس به اینجا آمدم. اینجا را سالمتر می دانم. دستکم می توان خودم باشم.» سپس ناگهان به طرف من بر گشت وگفت:«ببینم، راه تو هم به خاطر تحصیلات و مشاوره ی خوب به اینجا ختم شده؟» پاسخ دادم: «نه،من بازدیدکننده ام.»و او گفت: «آه، پس تو یکی از آنهایی هستی که در دیوانه خانه ی آن سوی این دیوار زندگی می کنند.» |
|