شب بارانی
سرای عاشقان
آبان 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
کهنه یادداشتهای بارونی

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 20 آذر ماه سال 1382
دیوانگان عاقل

در باغ دیوانه خانه ای، جوانی رنگ پریده و جذاب و شگفت انگیز را دیدم . بر نیمکتی کنار او نشستم و گفتم : «چرا این جایی؟» مرد با تعجب به من نگاه کرد و گفت:«چه سوال عجیبی، اما جوابت را می دهم. پدرم می خواست مثل او باشم؛عمویم هم می خواست مثل خودش باشم. مادرم می خواست من تصویری از شوهر دریانوردش باشم و از او پیروی کنم.برادرم فکر می کندباید مثل او ورزشکاری ماهر باشم.» «استاد فلسفه و استاد موسیقی و استاد منطقم هم می خواستند مثل آنها باشم،مصمم بودند که من بازتاب چهره ی خودشان در آینه باشم.» «پس به اینجا آمدم. اینجا را سالمتر می دانم. دستکم می توان خودم باشم.» سپس ناگهان به طرف من بر گشت وگفت:«ببینم، راه تو هم به خاطر تحصیلات و مشاوره ی خوب به اینجا ختم شده؟» پاسخ دادم: «نه،من بازدیدکننده ام.»و او گفت: «آه، پس تو یکی از آنهایی هستی که در دیوانه خانه ی آن سوی این دیوار زندگی می کنند.»

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
جستجو
تعداد بازدیدکنندگان : 64910


Powered by BlogSky.com


شناسنامه کامل من...