سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره بازم منم همون دیوونه همیشگی فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت حال من و اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار پنجره فریاد زدم ...
بازم یه دنیای پر دغدغه ... آدمایی که هر کدومشون یه دنیا حرف و حدیث بودن ... حرفایی که یه سال دو سال ده سال ... یا شایدم یه عمر تو دلشون مونده و کسی رو پیدا نمیکنن که سنگ صبورشون بشه ... رفتم کنار یکیشون نشستم ... از اونایی که وقتی نگاشون میکنی یا باهاشون هم صحبت میشدی اصلا به ذهنت خطور نمیکنه که ممکنه این آدم حتی سر سوزنی هم شیرین عقل باشن ... سلام کردم ... خیلی مودب جوابم و داد و گفت بشین پسرم ... نشستم ... بعد بهش گفتم ببخشید میشه بپرسم شما رو برای چی آوردن اینجا؟
لبخند پر معنایی زد و گفت : به خاطر حقیقتی که یه عمر باهاش دست و پنجه نرم کردم ... اون حقیقتو به من گفت اما من نمی تونم به شما بگم . آخه بهش قول دادم. شما که نمی خواین من زیر قولم بزنم؟ |