اگه میشد یه باره دیگه ... فقط یه باره دیگه اون و ببینم ... بهش میگفتم باید همه اون همه حرفهایی رو که تو این سالها مثل یه بغض سنگین گلوم و فشار داده گوش کنه ...حالا که فکر میکنم میبینم باید توی اون لحضه آخر همه چی رو بهش میگفتم اما نمیدونم چرا نشد ...هر چی میخواستم برم جلو انگار یه چیزی من و به عقب میکشید بالاخره دل و زدم به دریا ... صداش کردم... اما دیگه دیر شده بود اون خیلی از من دور شده بود اونقدر که دیگه صدای من و نمیشنید ... اون رفت ... رفتنی که بازگشتی نداشت ... هر چی اون از من دور میشد من به غم و غصه نزدیکتر میشدم ... نه به خاطر دوری اون ... آخه دیگه برام ارزشی نداشت ... غم و غصم از این بود که اون فکر میکرد با این کارش داره به من کمک میکنه اما ...........
در پرده حریر بلندی خوابیده مخمل شب تاریک مثل شب آیینه سیاهش چون آینه قدیم.
تا اینجا که: شب را چو گربه ای که بخوابد به دامنم من ناز میکنم. |