|
نمیدونم شاید من اشتباه میکنم ... اما هر چی فکر میکنم میبینم که خودش بود ، هیچ فرقی نکرده بود درست مثل قدیما با اون کلاه شاپویی که از دور میزد تو چشم و اون چکمه های چرمی زرشکی رنگ ، آره اشتباه نمیکنم حتی اون پالتوی مشکی و بلندشم هنوز تنش بود ... آخه آخرین باری هم که دیده بودمش زمستون بود ... رفت ، گفت که دیگه بر نمیگرده ، اما ، اما الان اینجاست توی شهر ما همین نزدیکیا ... اون روز وقتی از پشت شیشه اتوبوس چششمم بهش افتاد یه لحظه فکر کردم دارم خواب میبینم ، اما خواب نبود اون واقعی بود واقعی واقعی.
خطابه
رفیق مرا ببخش که حنجره ام خونیست زیرا خروسهای قبیله مغبولم را در آستان سرخ سحر سر بریده اند
اینک من در خروسخوان خون تبارم میخوانم
|