|
سلام عزیزم
حالت خوبه؟
چی حالت بده؟
آخه چرا ؟؟؟ ..............................................................مگه نگفتم قرصاتو سر موقع بخور
آهان حتما بازم شیتونی کردی ...
بابا آخه من از دست تو چکار کنم ، هر چی من میگم تو بازم کار خودتو میکنی...
به نظر شما من چکار کنم؟؟..؟؟
------------------------------------------------------------------------------------
راستی یه چیزی رو میخواستم براتون تعریف کنم
امروز داشتم تو خیابون انقلاب راه میرفتم که به یک پیرمرد کتابفروش برخوردم البته از نوع گوشه خیابونی...
حدود چهل پنجاه تا کتاب جور وا جور با موضوعهای مختلف رو ریخته بود رو زمین و خودشم یه گوشه کز کرده بود .. رفتم جلو یه نگاهی به کتابها انداختم میون اونا چشمم خورد به یه کتاب با جلد مشکی که طرح روی اون یه ماه قرمز بود با یه سری سیم خواردار و خطوط مورب ... ناخداگاه دستمو دراز کردم و اون و برداشتم روش نوشته بود آوازهای تبعیدی (اسم کتاب) اسم نویسنده هم یا بهتره بگم شاعر کتاب ( آخه کتاب شعر بود) علی حلاجیان(علی میر فطروس) بود...چاپ کتاب برمیگشت به سال هزار و سیصد و پنجاه و دو با تیراژ دو هزار تا که انتشارات نگاه اون و چاپ کرده بود...خلاصه از کتاب خوشم اومد و اون و خریدم.الان که دارم صفحه هاش رو یکی یکی ورق میزنم میبینم انصافا شعرهای کتاب یکی از یکی قشنگتره ...اینم یکی از شعرهای قشنگش:
---------------------
اسطوره خون
---------------------
ترا با سپیده چه پیمان بود؟ ترا با سپیده چه پیمان بود؟
که نماز را ... حلاج وار ... از خون خویشتن وضو کردی
و عشق را تا ارتفاع دار پذیرفتی؟
در روشنای سرخ سحرگاهان...رودی که با صفیر " آتش "
خونین و خشمناک و خروشان جاری گشت
ظهر بلند تشنگی این فلات را انکار کرده است
وقتی تو
با آخرین ستاره میرفتی ... از خاوران خونت ... خورشید میشکفت
از سپیده آینه ها کردم ... از سپیده آینه ها کردم
آنچنانکه:
شوکت حماسی مرگت ... تا " بینهایت " ... امتداد داشته باشد
نامت: نامدارترین نامها
آوازت: عاشقانه ترین آوازها
اینک زمزمه های شبانه هر کوچه و آوازهای عاشقانه هر شهر است ...
|