شب بارانی
سرای عاشقان
آبان 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
کهنه یادداشتهای بارونی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 10 خرداد ماه سال 1382

امروز حدود ساعت پنج بود که رسیدم خونه وقتی در اتاق رو باز کردم دیدم مادر گرامی روی کاناپه نشسته و در حال صحبت کردن با خاله گرامیست، جونم براتون بگه که از داداشی پرسیدم سانس چندمه؟

گفت سانس دوم. گفتم کی شروع شده؟

گفت یه نیم ساعتی میشه.

با خودم گفتم خوب پس میتونم یه یک ساعتی از نعمت بزرگ خوابیدن استفاده کنم

میدونین چرا؟

آخه خواهران گرامی (اعم از مادر و دو خاله اینجانب) هر روز در سه نوبت صبح ،ظهر، شب بمدت هر نوبت یک ساعت و نیم با هم راجع به مسائل مختلف از جمله کارهای روزانه، تعریف کردن سریالهای تلویزیونی برای یکدیگر و....... و البته مهم تر از همه غیبت پشت سر خلایق،صحبت میکنند که در این مواقع از شبانه روز من نمیتوانم به شبکه وصل شوم و باید صبر پیشه کنم و چون اصولا من آدم صبوری نیستم ترجیح میدم برم بخوابم

حالا به نظر شما به طور کلی دو یا سه تا آدم تکراری برای هم، چه جوری میتونن تو یه روز چهار ساعت و نیم حرف برای گفتن داشته باشن؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
جستجو
تعداد بازدیدکنندگان : 67739


Powered by BlogSky.com


شناسنامه کامل من...