|
دریغ و درد (1)( رثای آن پریشادخت )
چه درد آلود و وحشتناک
نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود.
دریغ و درد،
هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود...
جه بود؟ این تیر بیرحم از کجا آمد؟
که غمگین باغ بی آواز ما را باز
درین محرومی و عریانی پاییز،
بدینسان ناگهان خاموش وخالی کرد
از آن تنها و تنها قمری محزون و خوشخوان نیز؟
چه وحشتناک
نمی آید مرا باور.
و من با این شبیخونهای بی شرمانه وشومی که دارد مرگ
بدم می آید از این زندگی دیگر.
ندانستم، نمی دانم چه حالی بود؟
پس از یک عمر قهر واختیار کفر،
چه گویم،آه
نشستم عاجز و بی اختیار، آنگاه
به ایمانی شگفت آور،
بسی پیغامها ، سوگندها دادم
خدا را، با شکسته تر دل و باخسته تر خاطر.
و در من باوری بی شک واز من سخت ناباور
نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر
که زنهار ، ای خدا ، ای داور ، ای دادار
مبادا راست باشد این خبر ، زنهار
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز.
ونفسرده ست هرگز پنجه بغضی گلویت را.
نمی دانم چه جنگی در جگر می افکند این درد.
ترا، هم با تو سوگند، آری
مکن، مپسند این، مگذار.
((((((((((((((((((( ادامه دارد )))))))))))))))))) |