شب بارانی
سرای عاشقان
آبان 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
کهنه یادداشتهای بارونی

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 خرداد ماه سال 1382
امروز هم گذشت

شاید بعضی از شما بدونید که من یه سرباز هستم ...
                                                                     ...شایدم ندونید
وقتی تازه آشخور بودم و دو سه ماه خدمت بودم از سربازهای قدیمی که یکی دو ماه به پایان خدمتشون مونده بود میشنیدم که دارن دیوونه میشن و دیگه خدمت براشون
غیر
     قابل
          تحمل
                  شده.... 
اما من تو دلم بهشون میخندیدم و با خودم میگفتم آخه یکی دو ماه که چیزی نیست زود میگذره و تموم میشه ...                       اما حالا که خودم کمتر از یه ماه از سربازیم مونده به حرف اونا رسیدم و تازه فهمیدم که این یکی دو ماه آخر به اندازه تموم سربازی سخت میگذره اونم با این آماده باشهای مکرری که برامون میزنند ...  برام دعا کنید این چند روز باقی مونده هم بدون دردسر تموم بشه... مرسی از همتون.. 


جمعه 30 خرداد ماه سال 1382

و گه گاهی دو خط سطری که گویای همه چیزست و خود ناچیز
وای بر من گر تو آن گم گشته ام باشی

بالاخره بعد از سه روز وقت کردم بیام اینجا و دو سطر بنویسم. این روزا خیلی سرم شلوغه و کمتر وقت می کنم بیام به دوستای خوبم سر بزنم. امیدوارم زودتر سرم خلوت بشه و از خجالتتون در بیام.
                                            دوست بی شیله پیله


سه شنبه 27 خرداد ماه سال 1382

کجا رها کنم.......این بار غم......که بر دوش است؟...

((خدا رو شکر که قبول شدم))
وقتی این جمله رو از دخترش شنیدخیلی نگران شد. سه تا دختر داره ،سه تا کلاس اولی
*** اول دبستان ، اول راهنمایی ، اول دبیرستان ***
نشسته بودیم که شروع کرد از شیوه گزینش و پرسش و پاسخ دختر کوچیکش تو یکی از مدارس تهران تعریف کنه.مسلما تعدادی از بچه های هفت ساله و احتمالا خانواده ها در این گزینش رد شدند و نتونستند نظر مسئولان اون مدرسه رو برای ثبت نام جلب کنند. داشتم فکر میکردم اولین تجربه بچه های مردود شده در مواجهه با آموزش و پرورش رسمی، چه عوابقی میتونه داشته باشه.بی اختیار یاد حرفهای نویسنده کتاب " مدارس بدون شکست " افتادم که در مواجهه با بچه های بزهکار گفته بود این بزهکاران مزه اولین شکست تو زندگیشونو در مدرسه تجربه کردند.

حس و حال این پدر که سعی و تلاشش برای فراهم کردن زمینه مناسب برای فرزندش ستودنیست، به هنگام گفتن جمله اول این یادداشت برای من تکان دهنده بود.ظاهرا شنیدن جمله خدا را شکر که قبول شدم باید سبب شادی و رضایت شود ولی به نظر من شنیدن این جمله از یه دانش آموز کلاس اول که هفت سال بیشتر نداره خیلی غیر منتظرست و احتیاج به تفکر و برسی داره...
این جمله میتونه ندای مظلومیت هزاران کودک بیگناه باشه...نظر شما چیه ؟...؟...؟...؟


جمعه 23 خرداد ماه سال 1382

عـشــــــــــــق عـریان

----------------------------

دربزم ما سخن بجز از عشق و حال نیست

نقل فسانه و قصص و قیل و قال نیست

-------------------------------------------------

اندیشه ام ز روزن گردون جهید و رفت

آنجا که جای رد جواب و سوال نیست

-------------------------------------------------

در خلوتیکه قرب وصال تو دست داد

جایی برای اندوه و رنج و ملال نیست

-------------------------------------------------

باور کن این حقیقت مطلق که نقد جان

در وادی تصور و ، وهم و خیال نیست

-------------------------------------------------

جز باده ولای تو کان آب زندگیست

آبی دگر برای فقیران حلال نیست

-------------------------------------------------

در کهکشان حسن ، چو خورشید پر فروغ

سیاره ای بسان تو صاحب جمال نیست

-------------------------------------------------

در عالم فضیلت و تقوا و معرفت

چون حسن خط و ربط توکس با کمال نیست

--------------------------------------------------

ای لعبت فلک فرو رشگ ملک چو تو

در ملک حسن ، مظهر جاه و جلال نیست

---------------------------------------------------

هستیم با تو همدم و همراز و همنفس

خوش دولتی بود ، که بشام وصال نیست

---------------------------------------------------

من زنده ام به عشق تو ، تا روز واپسین

مرگم بروز فوت و دم ارتحال نیست

---------------------------------------------------

در بزم شور و حال چو ناهج خدا گواست

کس نیک نفس و عارف و نیکو خصال نیست

خرداد ماه 1340


پنجشنبه 22 خرداد ماه سال 1382

پدرشون سالی 6 ماهشو ایران نیست همه جای دنیا رو زیر پا میذاره و روز به روز به ثروتش اضافه میکنه ((شغل:تاجر کتاب))مادرشون که اصلا انگار تو این دنیا نیست همش دنبال اینه که یه مهمونی راه بندازه تا بتونه لباسهای جدیدشو به دوستهای هایکلاسش نشون بده یا اینکه توی این جلسات ماهیانه خودشون از اون مراسمی که نمیشه اینجا گفت داشته باشه....آقا رضا ((پسرشون)) معتاد شده و داره روز به روز پیشرفت میکنه فکر کنم همین روزا تزریقی بشه هیچ چیز براش مهم نیست غیر از موادش که به موقع بهش برسه خوب اینم واسه خودش عالمیه....... وای وای وای دخترشونو ببین از اون دخترایی که آدم از دیدن قیافشون میفهمه چه کاره اند،درسشو که نخوند خیلی هم لوس و از خود راضیه، صبح به صبح وقتی از خواب پا میشه یه زنگ به اون دختره ایکبیری تر از خودش میزنه......(( دختر خالش مونا)) و قرار اون روزو میذاره بعد از ظهر که میشه هفتاد قلم آرایش میکنه ،بعد سویچ 206 شو برمیداره و میزنه بیرون میره دنبال مونا جلوی خونشون که میرسه دو تا بوغ میزنه تا مونا بیاد بیرون، مونا بعد از گذشت یکی دو دقیقه پیداش میشه آخه تو این یکی دو دقیقه مشغول بحث کردن با پدر پیر و فلجشه که اون گوشه خونه افتاده و نمیتونه رو پای خودش بایسته ،آخه مونا مادر نداره که به داد باباش برسه،، دوتایی میرن صفا دیگه بغیشو نمیگم چون روم نمیشه...راستی چه طوری میشه که یک خانواده این شکلی میشه؟ آیا فقط پول زیاده که باعث این وضعیت میشه؟؟؟


سه شنبه 20 خرداد ماه سال 1382
یه خبر جدید
از امروز من هم تو صبحانه یه سهم کوچیکی دارم. اولین یادداشتم رو هم به قرار خودمون اختصاص دادم.
به امید روزهای بارونی

دوشنبه 19 خرداد ماه سال 1382
سلام  فقط   سلام

هر که خواند از طریق معرفت وبلاگ ما ............. میبرد   پی  بر  علوم  حکمت  و  عرفان  ما
تابع   ملیت   فقریم  و   دولتخواه   فخر  ............. کهنه رندی کو؟ درین عالم شود سلطان ما


راستی مطلب قبلی رو حتما بخونید...باشه


یکشنبه 18 خرداد ماه سال 1382
اولین قرار بچه های بلاگ اسکای

سلام به همه وبلاگ نویسان به خصوص بلاگ اسکایی هایی های عزیز....هر کی نمیدونه بدونه ساعت و روز اولین قرار ما بلاگ اسکایی ها مشخص شد:

(((((((((    پنج شنبه - دوم مردادماه -  ساعت پنج بعد از ظهر   )))))))))

مکان ملاقات نیز متعاقبآ و با توجه به نظرات و پیشنهادات شما دوستان عزیز  که در وبلاگ زیر اعلام میدارید مشخص میشود .


******   تعیین زمان و مکان اولین قرار   ****** 


http://www.1st-gharar.blogsky.com


منتظر  نظرات  و  پیشنهادات شما دوستان عزیز در وبلاگ مذکور که لینک آن در همین وبلاگ موجود است هستیم


یـــــاحـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق


شنبه 17 خرداد ماه سال 1382

 

 جنون عشق

تا به دانشکده عشق و جنون پا نرسد

منطق شیخ به یک حل معما نرسد

تا شب وصل تو بر پا نشود بزم وسرور

خبری بر دلت از عالم بالا نرسد

کی روم از پی خوبان من با شرم و حیا

کششی تا ز دل اهل تمنا نرسد

بمقام و شرف میکده تا روز شمار

کعبه و خانقه و دیر و کلیسا نرسد

عاشق و بی خبر از خویش نمیاندیشید

به حرمخانه وصل تو رسد ، یا نرسد

تا چو مجنون نخوری گرد بیابان طلب

هرگزت پای به سر منزل لیلا نرسد

بعد عمری که به پیری برسیدی بینی

به جوانی دگر آن چهره و سیما نرسد

دامن پیرهن ار بگذرد از مرز سرین

باورم نیست برات تو به امضاء

چشم دل بازکن ومصطبه فقرببین نرسد

که به سر پوش درش گنبد خضرا نرسد

قدرت جاذبه حسن ، بعشق چو اثیر

با دو صد عشوه و غمازی و ایما نرسد

بولای غزلم شعر بهار و ، شهری

همچو اشعار ریاضی و اوستا نرسد

مرغ روح القدسم بر ز بر عرش مقیم

که بدان شهپر جبریل ،چو عنقا نرسد

باورم نیست که ناهج بسرا پرده غیب

با ولای علی عالی اعلا نرسد

فوق تحت الحنک شیخ و ردای زاهد

رشته رشمه درویشی و شولا نرسد


جمعه 16 خرداد ماه سال 1382

نمیدونم این مطلب رو توی کدوم وبلاگ خوندم اما لازم دونستم که دوباره تکرار بشه و اون اینه که چرا رسم شده همه همیشه آخرین مطلب وبلاگ رو میخونن وبه مطالب روز یا روزهای گذشته نگاهی نمیکنند شاید مطالب وبلاگها هم تاریخ مصرف داره،که بعد از اون تاریخ قابل خوندن نیستند ........لطفا نظرتونو راجع به این مسئله صریحا اعلام کنید........................... راستی حالا که اومدی اینجا یه سری هم به قرار وبلاگنویسهای محترم بزن...البته اگه تا حالا نرفتی...لینکش هم همون نزدیکیاست...هر کی هم خوشش اومد بهش لینک بده...تا همه بشناسنش


پنجشنبه 15 خرداد ماه سال 1382

بزرگترین آرزوهای یک سرباز اینه که خدمتش زود تموم بشه،تا بتونه یه نفس راحت بکشه و با خیال راحت بره سراغ زندگیش نظر شما چیه؟

البته بعضیا میگن تموم شدن خدمت سربازی تازه اول بدبختیه...میدونین یعنی چی؟

یعنی بیکاری الافی و... البته برای اونایی که موقعیت کاری یا یه پارتی درست حسابی ندارند...خوب چیکار کنیم مملکت ما اینطوریه دیگه...راستی میدونین چرا این چیزا رو گفتم، آخه خودمم یه سر بازم ، البته یه ماه دیگه از سربازیم بیشتر نمونده که شکر خدا بعد از اونم بیکار نمیمونم...مخلص هر چی سرباز با معرفت و کم معرفت


سه شنبه 13 خرداد ماه سال 1382

یه زمانی آدم که توی خیابون راه میرفت

میتونست دخترای خوب ونجیب و ازدخترا وزنهای به اصطلاح

امروزی (خیابونی) تشخیص بده اما یه چند سالیه که توجامعه ما

جوی حاکم شده که هیچ کس نمیتونه ادعا کنه که فلان

دختر یا فلان زن که مدت کوتاهیه باهم آشنا شدن واقعا نجیب و

پاکدامنه.

دخترای زیادی رو میشناسم که با استفاده از پوشش چادر و کمی

ظاهر سازی خودشونو مثل شاپرکای توی قصه ها نشون میدن تا

آدمای ساده دل یا بهتره بگم ساده لوحی رو که گول اونا رو

میخورن بیچاره کنن.

ولی کی میدونه زیر اون چادر واون چهره به ظاهر پاک ومعصوم چه موجودی پنهان شده.

البته تواجتماع ما دخترای خراب زیاد هستند

ولی اکثرا از قیافشون پیداست که چه کاره هستند

واز چادر برای پنهان کردن اعمال ورفتارنا پسند

خود استفاده نمی کنن........نظر شما چیه؟؟؟

( دخترخانومای نجیب وبا شخصیت ببخشید یه وقت به شما بر نخوره)

 


دوشنبه 12 خرداد ماه سال 1382
بی گناه

ممکن است خون ریخته شده بر زمین پاک شود

ولی دستهای آلوده به خون بیگناه هرگز پاک نمی شود


یکشنبه 11 خرداد ماه سال 1382
مگذار

مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد
این حقیقت است که از دل برو
هر آنکه از دیده رود


شنبه 10 خرداد ماه سال 1382

امروز حدود ساعت پنج بود که رسیدم خونه وقتی در اتاق رو باز کردم دیدم مادر گرامی روی کاناپه نشسته و در حال صحبت کردن با خاله گرامیست، جونم براتون بگه که از داداشی پرسیدم سانس چندمه؟

گفت سانس دوم. گفتم کی شروع شده؟

گفت یه نیم ساعتی میشه.

با خودم گفتم خوب پس میتونم یه یک ساعتی از نعمت بزرگ خوابیدن استفاده کنم

میدونین چرا؟

آخه خواهران گرامی (اعم از مادر و دو خاله اینجانب) هر روز در سه نوبت صبح ،ظهر، شب بمدت هر نوبت یک ساعت و نیم با هم راجع به مسائل مختلف از جمله کارهای روزانه، تعریف کردن سریالهای تلویزیونی برای یکدیگر و....... و البته مهم تر از همه غیبت پشت سر خلایق،صحبت میکنند که در این مواقع از شبانه روز من نمیتوانم به شبکه وصل شوم و باید صبر پیشه کنم و چون اصولا من آدم صبوری نیستم ترجیح میدم برم بخوابم

حالا به نظر شما به طور کلی دو یا سه تا آدم تکراری برای هم، چه جوری میتونن تو یه روز چهار ساعت و نیم حرف برای گفتن داشته باشن؟


پنجشنبه 8 خرداد ماه سال 1382

دریغ و درد (1)( رثای آن پریشادخت )

 

چه درد آلود و وحشتناک

نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود.

دریغ و درد،

هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود...

 

جه بود؟ این تیر بیرحم از کجا آمد؟

که غمگین باغ بی آواز ما را باز

درین محرومی و عریانی پاییز،

بدینسان ناگهان خاموش وخالی کرد

از آن تنها و تنها قمری محزون و خوشخوان نیز؟

 

چه وحشتناک

نمی آید مرا باور.

و من با این شبیخونهای بی شرمانه وشومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندگی دیگر.

 

ندانستم، نمی دانم چه حالی بود؟

پس از یک عمر قهر واختیار کفر،

چه گویم،آه

نشستم عاجز و بی اختیار، آنگاه

به ایمانی شگفت آور،

بسی پیغامها ، سوگندها دادم

خدا را، با شکسته تر دل و باخسته تر خاطر.

و در من باوری بی شک واز من سخت ناباور

نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار ، ای خدا ، ای داور ، ای دادار

مبادا راست باشد این خبر ، زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز.

ونفسرده ست هرگز پنجه بغضی گلویت را.

نمی دانم چه جنگی در جگر می افکند این درد.

ترا، هم با تو سوگند، آری

مکن، مپسند این، مگذار.

(((((((((((((((((((   ادامه  دارد  ))))))))))))))))))


چهارشنبه 7 خرداد ماه سال 1382
فائقه آتشین

اون روزا که فائقه هنوز دختر خونه بود و ایران زندگی میکرد یه همسایه دیوار به دیوار داشتن
جونم براتون بگه که خانوم همسایه که ارمنی بود  یه بچه بانمکی داشت که البته با فائقه خیلی جور بود
و همیشه فائقه رو گوگوش صدا میزد . 
فائقه هم که از این اسم خوشش اومده بود اونو به عنوان اسم هنری خودش انتخاب میکنه


چهارشنبه 7 خرداد ماه سال 1382
عشق

چون این بیت رو خیلی دوست دارم هر چند روز یه بار تکرار میشه

من ز اظهار نظرهای دلم دانستم

عشق‌‌‌ 

هم صاحب فتواست اگر بگذارند


چهارشنبه 7 خرداد ماه سال 1382

شرح حال مختصرازلسان الغیب حافظ شیرازی(قسمت اول)

وقت صبح از عرش می آمد خروشی ،عقل گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند به

اتفاق تذکرة نویسان،لقب اصلی او شمس الدین

است پس از وفات او،اهل ذوق و عرفان وی

را به القاب ذیل خوانده و ستوده اند

بلبل شیراز

خواجه عرفان

خواجه شیراز

لسان الغیب

ترجمان الحقیقه

کاشف الحقایق

ترجمان الاسرار

مجذوب سالک

ترجمان اللسان و* * *

*******************************************

الا یا ایها الساقی ادر کاساٌ وناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها *******************************************


سه شنبه 6 خرداد ماه سال 1382

سلام به همه آدمای با رونی، امروز میخوام یه کمی راجع به خودم براتون بگم منم یه جوون مثل همه جوونای دیگه عاشق

پریدنم عاشق عشق پاک

تمام بغض قناریها***********صدامو ترسونده

اجاق کینه پاییزی **************گلامو سوزونده

من اون ستاره خاموشم، که خواب منو برده

پیام سرخ شقایقها تو قلب من مونده ه ه ه ه

چشام مثل شب بارونی، دلم پر از غم پنهونی

مثه پرنده زندونی،می خونم از نامه دل

مثال تیغ گل زردی، یه شعر خسته پر دردی

ببین که قایق امیدت، نشسته بی من به گل

غم غریب کدوم غروبم، که عطرپاییز گرفته

بوی تنم م م م م م م م م م م م م م م م م م م م

نگام بسوی کدوم ستارست

که قلب پارست به زیر پیروهنم

من وتو* * *


دوشنبه 5 خرداد ماه سال 1382

امشب خودمو کشتم تا بالاخره تونستم
یه تغییرات کوچیکی توی قالب صفحه اصلی
وبلاگ جدیدم بدم .
راستی تا یادم نرفته به آقایون فیلتر گذارتبریک میگم
آخه هیچ جای دنیا نمیتونستند به خوبی اونا
این کارو انجام بدن
(واقعا مسخرست)
به نظر من این مغز خودشونه که احتیاج به فیلتر داره
اونم از نوع پشمی لب برگردون


شنبه 3 خرداد ماه سال 1382
بعد از ظهر شنبه
امروز هم هر کاری کردم نتونستم فونت وبلاگمو عوض کنم
یکی کمک کنه..........................زیادی بزرگه.

پنجشنبه 1 خرداد ماه سال 1382


من ز اظهار نظرهای دلم دانستم
عـــــــــــــشق
هم
صاحب فتواست
اگر بگــــــــــــــــــــــــــــذارند


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
جستجو
تعداد بازدیدکنندگان : 64908


Powered by BlogSky.com


شناسنامه کامل من...